
بخواب گله شکستنی که شب داره سر می رسه
مهلت عاشق بودنم داره به اخر می رسه
نگاه نکن به اسمون خورشید خانوم رفته دیگه
اینجا کسی از قدیما قصه و شعری نمی گه
از خواب نمی پره کسی وقتی که برگا می ریزن
شقایق های بی پناه اسیر دسته پاییزن
بخواب قشنگو موندنی که دنیا دیدن نداره
گلای خشک و کاغذی که دیگه چیدن نداره
مرز حصار و انتظار غم تو غبار جا ده هاست
تو این غبار بی کسی پروانه بودن اشتباس
همدم غصه های من زخمی بغضه خاطرس
اما هنوزم غروبا عاشقی پشته پنجرس
همش غروب همش غروب یه جاده و صد تا خزون
دلم می گیره واسه غربت پاک باغچمون
بخواب فصاخت سحر که دیگه تو دنیای ما
چراغی روشن نمی شه با دسته سرده ادما

امشب هم برای تو خواهم نوشت
شبی در سکوت تنهایی خودم
شبی پر از ستاره های عاشق
شبی با نور قرص ماه
می نویسم از تو برای تو
چون دل بهانه را در خود می بیند
چون دستانم گرمی دستانت را می خواهد
چون چشمانم دیدن نوری را می خواهد
که فقط در چشمان تو آن را پیدا خواهد کرد
امشب باز خواهم رفت به جایی
به دنیایی که در تنهایی خودم آن را ساختم
دنیای که در تنهایی به سراغش می روم نه در تنهایی
من همیشه می روم
و من تو را در این دنیای خودم آورده ام و جای دادم
این دنیاي کوچک من شاید عجیب باشد
چيز هایی را در آن قرار داده ام
چيز هايی را کنار گذاشتم که در اين دنيای بزرگ اين طور نيست
در دنیای کوچک خود هوس را کنار گذاشتم
نفرت و نا امیدی را راه نداده ام
در آنجا همه چیز شکل انتظار دارد
عشق را سر دروازه آن نوشتم.
پایه های دوست داشتن را آنقدر محکم زدم
که به هیچ عنوان از بین نخواهد رفت
و من تو را در آغاز این دنیا قرار داده ام
۲۰ اردیبهشت تولد مه

۲۱ ساله میشم یعنی دارم یواش یواش پیر میشم

آن زمان کهنه ی دیدار
رفت آن ثانیه های پر هیاهو
شکست آن لحظه های زیبا
و تو ، چه ساده گذشتی از این همه احساس
عشق را در چشمان من بنگر
چهره ی برافروخته ام را ببین و عشق را حس کن
به صدای نفس های من گوش کن
و بشنو ترانه ی عشق را
See love in my eyes
Feel love through my fevered face
Listen to my breath
And hear the song of love

معشوق زعاشق پرسید:
به کدام عاشق تری، خود یا من؟
و عاشق پاسخ گفت:
از بهر خود مرده ام و از برای تو زنده ام،
نام و نشانم را از کف داده و حضورم تنها به خاطر تو است،
آموخته هایم را از یاد برده و با شناخت تو دانشمند گشته ام ،
تمام توانم را از دست داده و از نیروی تو توانمند شده ام ،
عاشق خود هستم عاشق تو هستم ،
عاشق تو هستم عاشق خود هستم.
گذشتم از جنگل تـــــاریــک و سنگی حــرص و طمع .
عبور کردم از کوچه پس کوچه های فریب و نیرنگ .
بیگانه شدم با هر پلیدی و ناراستی .
تهی شدم از هر فـــکر پـوچ .
مار خوش و خط و خال هوس و نفسانیت را در چنگال اراده نابود نمودم .
دیو نفرت را فراری دادم .
اهریمن خشم و غضب را در هم شکستم .
عفریت زشت روی و زشت خوی حسد را به زنجیر کشیدم .
هیولای دروغ را در خاک کردم .
غرش گرگ درنده خوی تکبر را در گلویش خفه کردم .
عصیان کفتار نفرت انگیز شهوت را سرکوب نمودم .
استقامت نمودم و شکیبائی را پیشه خود ساختم .
تا … رسیدم به دشت سرسبز خوبیها و عواطف نیک .
و در دشت ، دریاچه زلال و شفاف محبت و مهربانی .
و در وسط دریاچه ، جزیره با طراوت و نام آشنای صداقت و صمیمیت .
و در جزیره … یک معبـــد …
معبـــد عشـــق .
سرشار از جبروتی کبریائی .
مملو از الوهیتی ملکــــوتی .
پر از شکوه خـــداونــــــدی .
فراتر از هر خیــال و تصور .
و در معبـــد : یک الهه . فرشته صفت . پری روی … الهه ناز .
محبـــوب و معبـــود . آکنده از وقار ومتانت .
که مرا به عبادت جمالش دعوت نمود .
دست او در دست من و قلب من در دست او ،
در کوچه باغی به وسعت تمامی خاطراتمان قدم زدیم .
دقایق به پرواز در آمدند و ساعتها را جلوه گر شدند .
و لحظه ها ، عشقی پاک و ناب را رقم زدند .
سال نو مبارك
شانه هایت را به من قرض بده
باور کن جایی برای گریه کردن ندارم
می خواهم به آغوشت پناه بیاورم
از تنهایی میترسم
مرا در آغوشت پنهان کن
نگاه چشمانت را برای لحظه ای به چشمانم بدوز
به گرمای نگاهت نیاز دارم
باور کن سردی نگاه دیگران بدنم را بی حس کرده است
دستانم را در دستانت بگیر
تا برای لحظه ای طعم داشتن یک همراه را حس کنم
میدانم به چه فکر میکنی
ومیدانم که میدانی عشق را گدایی میکنم
شرمنده نیستم
زیرا که میدانم زیاده خواهی نمیکنم
لحظه ای در سکوت بیندیش
به خود وبه دیگران
ببین چقدر برای خود رویا میبافیم
لحظه ای در سکوت به حقیقت آنچه که هستی وآنچه که هستند بیندیش
ببین که چقدر فریب خورده ایم وفریب داده ایم
فقط برای لحظه ای چشمان همیشه بسته خویش را بگشا وببین که
دنیا را چطور با نیرنگ ودروغ زینت داده ایم
وببین که چطور از هم گسیخته وبی اعتماد زندگی میکنیم
فقط برای لحظه ای ......


